تبليغاتX
من و ...
من و ...



این یک ایمیل است!

1- يهو نگاه ميکني مي بيني خانوادت که 3 نفر بيشتر نيستن 5 خط موبايل دارن!

2 - واسه همکارت ايميل ميفرستي،در حاليکه ميز بغل دستي تو نشسته !

3 - رابطت با اقوام و دوستاني که ايميل ندارن کمتر و کمتر ميشه تا به حد صفر برسه!

4 - ماشينت رو جلوي در خونه پارک ميکني بعدش با موبايلت زنگ ميزني خونه که بيان کمک چيزايي رو که خريدي ببرن داخل !

5 - هر آگهي تلويزيوني يه آدرس اينترنتي هم داره !

6 - وقتي خونه رو بدون موبايلت ترک ميکني ، استرس همه وجودت رو ميگيره و با سرعت برميگردي که موبايلت رو برداري...، بدون توجه به اينکه حد اقل 10 سال از عمرت رو بدون موبايل گذروندي !!!

8 - صبحها قبل از خوردن صبحونه اولين کاري که ميکني سر زدن به اينترنت و چک کردن ايميل و فيس بوکته !

9 - الان در حاليکه اين ايميل رو ميخوني، سرت رو تکون ميدي و لبخند ميزني !

10 - اينقدر سرگرم خوندن اين ايميل بودي که حتي متوجه نشدي اين ليست شماره 7 نداره !

11 - الان دوباره برگشتي بالا که چک کني شماره 7 رو داشته يا نه !

12 - من مطمئنم که اگه دوباره برگردي بالا حتماً شماره 7 رو پيداش ميکني،بخاطر اينکه خوب بهش توجه نکردي !!

13 - دوباره برميگردي بالا ولي شماره 7 رو پيدا نميکني...، خوب من شوخي کردم ولي نشون ميده که تو به خودت هم اعتماد نداري و هرچي بقيه ميگن باور ميکني.

14 - مطمئنم اگر اين ايميل رو ادامه بدم ميخواين يه بلايي سرم بياري !!!
پس ...
.....
....
...
..
.

فعلا بااااااااای

شرمنده نخبریدم دوستای گلم:(

شنبه چهاردهم شهریور 1388 توسط مریم |

پرسپولیس همیشه قهرمان بوده و میشه!


پرسپولیییییییییییییییییییییییییییییییییس!

یکشنبه یکم شهریور 1388 توسط مریم |

): ناراحتم

سلاااااااااام

چطورین؟

خوبین؟همگی؟؟سلامتین؟

خوش میگذره؟؟؟

به من که بد نمی گذره ولی خیلی هم خوش نمیگذره!

اصلا چند وقته حال و حوصله ندارم! اخلاقم رو که نگووووووو!به همه می پرم!

نمیدونم چم شده!راستی خبر دارین داداشم تنهام گذاشته؟؟؟؟؟یهو رفت و وبش رو هم بست.

خیلی داداش خوبی بووووووود دلم واقعا براش تنگ شده!

خودمم نمی دونم چه مرگمه! به یکی از دوستام گفتم خسته شدم ، زندگیم یه نواخت شده!

برگشت گفت برو بابا تو خوشی زده زیر دلت!):

چی کار کنم به نظرتوون؟):

من کلا دختر شاد و شری هستم و همش خنده رو لبامه !(نه همش هاااااا!)

ولی الان حال و حوصله قبلیم رو ندارمممممممممممممم!

فک نکنین یه وقت عاااااااشق شدم و حالا هم شکست عشقی خوردممممااااا!

نه!

ولی از خودمم خسته شدم

برام دعااا میکنین؟؟؟؟

که یه کم حال و هوام عوض شه؟؟؟

راستی اگه خبرتون نکردم واسه آپ باور کنین وقتم کم بوووووود

یه چند نفری رو خبریدم فقط


یکشنبه بیست و پنجم مرداد 1388 توسط مریم |

داستان جدید شنل قرمزی

يه روز مادر شنل قرمزی رو به دخترش کرد و گفت :

عزيزم چند روزه مادر بزرگت مبايلشو جواب نميده . هرچی SMS هم براش ميزنم

باز جواب نمیده . online هم نشده چند روزه . نگرانشم .

چندتا پيتزا بخر با يه اکانت ماهانه براش ببر . ببين حالش چطوره .

شنل قرمزی گفت : مامی امروز نميتونم .

قراره با پسر شجاع و دوست دخترش خانوم کوچولو و خرس مهربون بريم ديزين اسکی .

مادرش گفت : يا با زبون خوش ميری . يا ميدمت دست داداشت گوريل انگوری لهت کنه .

شنل قرمزی گفت : حيف که بهشت زير پاتونه . باشه ميرم .

فقط خواستين برين بهشت کفش پاشنه بلند نپوشين .

مادرش گفت : زود برگرد . قراره خانواده دکتر ارنست بيان.

می خوان ازت خاستگاری کنن واسه پسرشون .

شنل قرمزی گفت : من که گفتم از اين پسر لوس دکتر خوشم نمياد .

يا رابين هود يا هيچ کس . فقط اون و می خوام .

شنل قرمزی با پژوی ۲۰۶ آلبالوئی که تازه خريده از خونه خارج ميشه .

بين راه حنا دختری در مزرعه رو ميبينه .

شنل قرمزی: حنا کجا ميری ؟؟؟

حنا : وقت آرايشگاه دارم . امشب يوگی و دوستان پارتی دعوتم کردن .

شنل قرمزی: ای نا کس حالا تنها میپری ديگه !!

حنا : تو پارتی قبلی که بچه های مدرسه آلپ گرفته بودن امل بازی در آوردی .

بهت گفتن شب بمون گفتی مامانم نگران ميشه . بچه ها شاکی شدن دعوتت

نکردن .

شنل قرمزی: حتما اون دختره ايکبری سيندرلا هم هست ؟؟؟

حنا : آره با لوک خوشانس ميان .

شنل قرمزی:واه واه ! ok هانی من دیرم میشه آخه با bfام قرار دارم!

و راه افتاد و صدای ضبط رو تا آخر بلند کرد!

آهنگشم آهنگ ساسی مانکن و حسین مخته بود...

سر راه گرگه رو دید.

گرگه گفت : آهای شنل قرمزی کجا میری؟

شنل قرمزی: برو بابا حال و حوصلتو ندارم، به تو چه! چندش! ایشششششششششش....

و پاشو گذاشت رو گاز ! دم خونه مامان بزرگش که رسید، سریع پیاده شد.

مامان بزرگش داشت مانیکور میکرد!

شنل قرمزی: های مامی ! خوبی؟چرا s جواب نمیدی؟

مامان بزرگ: واااا؟ خب چند روزه smsها قطعه دیگه! مگه خبر نداری؟

شنل قرمزی: مامی نگرانت شده بود! جایی داری میری؟ وای چه لباسای خوشگلی! بلا شدیااااااا!

مامان بزرگ: وای یادم رفت بت بگم عزیزم! با پدر بزرگ هایدی قرار دارم. خوشگل شدم گلم؟ بهم میاد آرایشم؟

شنل قرمزی:آره تو زیبای خفته ای!

و هیچ اتفاق خاص دیگه ای هم نیفتاااد!

این اصله داستانه! به بقیه ی تفاسیر و نقل قول ها گوش ندین!

داستانشم خودم نوشتم! ولی اولش از یه جا دیگه س!

خوب بووووود؟ حالا سریع برو نظر بده!


پنجشنبه هشتم مرداد 1388 توسط مریم |

همینجوری

سلام به همگی خوبین؟

خوش میگذره؟به درخواست چند تا از دوستان، می خوام یکم از خودم بگم....



با اجازتون!

من مریم 17 سالمه !عاشق ماه مهرم!چون خودم مهر ماهیم...

رشته ام تجربیه...

خونمون همین طرفاست!

درسم خوبه.دلتون بسوزه

خوش اخلاقم ولی حال و حوصله کسی رو نداشته باشم خوش اخلاقی ازم نمی بینه!همه دوستام و

اطرافیانم میدونن که عصبانی شم دیگه.....

مغرور نیستم ولی بعضیا فک میکنن مغرورم؛ ولی به هر کسی محل نمیدم!

خیلی شر و شیطونم . اگه سر کلاس باشم و حال نداشته باشم درس گوش بدم خوب بلدم چه جوری معلم رو سر کار بذارم تا دیگه درس نده!

با معرفتم ولی بی معرفتی زیاد دیدم!

کتاب زیاد نمی خونم ولی یه چند وقتیه افتادم رو دورش. تا یکی دو سال پیش که نگاه به رمان ایرونی

نمیکردم ؛ جدیدا 3،4 تا خوندم خوشم اومده از بعضیاش !

فیلم هم زبون ایرونی و خارجی و افغانی و... هر چی باشه ، میبینم!

آهنک هم رپ ، پاپ، tranceو.... همه چی گوش میدم. و تو سبک trance از طرفدارای yahel هستم.

از بازیگرا هم فقط از chaning tatumخوشم میااااااد وjhonny depp وal pacino هم دوس دارم!

راستی در آینده هم میخوام میکروبیولوژی یا ژنتیک بخونم که دوس دارم دانشگاه شهید بهشتی قبول

شم (آرزو بر جوانان عیب نیس)

از ورزش ها هم عاشق شنا با ویلچر و دو در میدون مینم!

از دنیا بریده و عاشق و دل شکسته هم نیستم هنوز هم به آینده امید دارم

خب ببخشید وقتتون رو گرفتم کم و زیاد گفتم ؛ به بزرگ و کوچیکی خودتون ببخشید!


فعلااااااااااا.....

یکشنبه چهارم مرداد 1388 توسط مریم |

قصه ی چت!

شدم با چت اسیر و مبتلایش
شبا پیغام می دادم از برایش
به من می گفت هیجده ساله هستم
تو اسمت را بگو، من هاله هستم
بگفتم اسم من هم هست فرهاد
ز دست عاشقی صد داد و بیداد
بگفت هاله ز موهای کمندش
کمان ِابروان ، قد بلندش
بگفت چشمان من خیلی فریباست
ز صورت هم نگو البته زیباست
ندیده عاشق زارش شدم من
اسیرش گشته بیمارش شدم من
ز بس هر شب به او چت می نمودم
به او من کم کم عادت می نمودم
در او دیدم تمام آرزوهام
که باشد همسر و امید فردام
برای دیدنش بی تاب بودم
ز فکرش بی خور و بی خواب بودم
به خود گفتم که وقت آن رسیده
که بینم چهره ی آن نور دیده
به او گفتم که قصدم دیدن توست
زمان دیدن و بوییدن توست
ز رویارویی ام او طفره می رفت
هراسان بود او از دیدنم سخت
خلاصه راضی اش کردم به اجبار
گرفتم روز بعدش وقت دیدار
رسید از راه، وقت و روز موعود
زدم از خانه بیرون اندکی زود
چو دیدم چهره اش قلبم فرو ریخت
تو گویی اژدهایی بر من آویخت
به جای هاله ی ناز و فریبا
بدیدم زشت رویی بود آنجا
ندیدم من اثر از قد رعنا
کمان ِابرو و چشم فریبا
مسن تر بود او از مادر من
بشد صد خاک عالم بر سر من
ز ترس و وحشتم از هوش رفتم
از آن ماتم کده مدهوش رفتم
به خود چون آمدم، دیدم که او نیست
دگر آن هاله ی بی چشم و رو نیست
به خود لعنت فرستادم که دیگر
نیابم با چت از بهر خود همسر
بگفتم سرگذشتم را به "مریم"
به شعر آورد او هم آنچه بشنید
که تا گیرید از آن درسی به عبرت
سرانجامی نـدارد قصه ی چت

چهارشنبه بیست و چهارم تیر 1388 توسط مریم |

سلااااااااااااام

چطورین ؟
می دونم همتون دلتون برام تنگ شده بووود

من یه چند روزی مسافرت بودم، جاتون خالی کلی خوش گذشت.
وقتی هم که اومدم بلافاصله نتونستم بیام نت! پس اگه دیر اومدم سر زدم ناراحت نشین.

خب.... دیگه چی؟ راستش اصلا نمی دونم چی بنویسم !آخه می ترسم یه چی بنویسم که واسه شما جالب و جذاب نباشه!
راستی این قالبم رو بیشتر دوست داشتم

سه شنبه بیست و سوم تیر 1388 توسط مریم |

دعوای دختر و پدر

سال 1230

مرد: دختره خير نديده من تا نکشمت راحت نمي شم.......

زن: آقا حالا يه غلطي کرد ، شما بگذر.نامحرم که خونمون نبوده. حالا اين بنده خدا يه بار بلند خنديده...

مرد: بلند خنديده؟ اين اگه الان جلوشو نگيرم لابد پس فردا مي خواد بره بقالي ماست بخره. نخير نمي شه

بايد بکشمش...

-- بالاخره با صحبتهاي زن ، مرد خونه از خر شيطون پياده مي شه و دختر گناهکارشو مي بخشه

سال 1280

مرد: واسه من مي خواي بري درس بخوني؟ مي کشمت تا برات درس عبرت بشه. يه بار که مُردي ديگه

جرات نمي کني از اين حرفا بزني. تو غلط مي کني. تقصير من بود که گذاشتم اين ضعيفه بهت قرآن

خوندن ياد بده. حالا واسه من ميخاي درس بخوني؟؟؟

زن: آقا ، آروم باشين. يه وقت قلبتون خداي نکرده مي گيره ها! شکر خورد. ديگه از اين مارک شکر

نمي خوره. قول ميده...

مرد( با نعره حمله مي کنه طرف دخترش ): من بايد بکشمت. تا نکشمت آروم نمي شم. خودت بياي

خودتو تسليم کني بدونه درد مي کشمت...

-- بالاخره با صحبتهاي زن، مرد خونه از خر شيطون پياده مي شه و دختر گناهکارشو مي بخشه

سال1330

مرد: چي؟ دانشسرا (همون دانشگاه خودمون)؟ حالا مي خواي بري دانشسرا؟ مي خواي سر منو زير

ننگ بوکوني؟ فاسد شدي برا من؟؟ شيکمتو سورفه (سفره) مي کونم...

زن: آقا، ترو خدا خودتونو کنترل کنين. خدا نکرده يه وخ (وقت) سکته مي کنين آ...

مرد: چي مي گي ززززززن؟؟ من اگه اينو امشب نکوشم (نکشم) ديگه فردا نمي تونم جلوي اين فسادو

بيگيرم. يه دانشسرايي نشونت بدم که خودت کيف کوني...

-- بالاخره با صحبتهاي زن، مرد خونه از خر شيطون پياده مي شه و دختر گناهکارشو مي بخشه

سال1380

مرد: کجا؟ مي خواي با تکپوش (از اين مانتو خيلي آستين کوتاها که نيم مترم پارچه نبردن و وقتي مي

پوشيشون مث جليقه نجات پستي بلندي پيدا مي کنن) و شلوارک (از اين شلوار خيلي برموداها) بري

بيرون؟ مي کشمت. من... تو رو... مي کشم...

زن: اي آقا. خودتو ناراحت نکن بابا. الان ديگه همه همينطورين (شما بخونيد اکثرا).

مرد: من... اينطوري نيستم. دختر لااقل يه کم اون شلوارو پائين تر بکش که تا زانوتو بپوشونه. نه... نه...

نمي خواد. بدتر شد. همون بالا ببنديش بهتره...

سال1400

دختر: چي؟ چي گفتي مرتيکه ي ****؟ دارم بهت مي گم ماشين بي ماشين. همين که گفتم. من با شهاب

قرار دارم ماشينم مي خوام. ميخواي بري بيرون پياده برو...

باباه:جيکش در نمي ياد...

زن: دخترم. حالا بابات يه غلطي کرد. تو اعصاب خودتو خراب نکن. لاک ناخنت مي پره. آروم باش

عزيزم. رنگ موهات يه وقت کدر مي شه آ مامي. باباتم قول مي ده ديگه از اين حرفا نزنه...

 -- بالاخره با صحبتهاي زن، دخترخونه از خر شيطون پياده مي شه و باباي گناهکارشو مي بخشه!

جمعه دوازدهم تیر 1388 توسط مریم |

ای امان از دست بابا و مامان

یادم آن روز که بودم اولی              ناز و طناز و عزیز و فلفلی

شاه خانه بودم و با داد و دود          هر چه را می خواستم آماده بود

وای از آن روز که آمد دومی           نق نقو و بد ادا و دم دمی  

من وزیر گشتم و افتادم به چاه      دومی هم جای من شد پادشاه

تا به خود آیم و خودداری کنم         سومی هم آمد و شد خواهرم

دختری زیبا و خوشرو مثل ماه       من و داداشم کشیدیم سوز و آه 

جای سبزی و نشاط و خرمی        سررسید از روزگاران چهارمی 

دیگر آن خانه برایم تنگ بود            سبزی و گل در نگاهم سنگ بود  

داشتم می کردم عادت ناگهان        پنجمی هم پا نهاد در این جهان

بهر سوختن پنجمی کافی نبود      ششمی هیزم شد من مثل دود

ناصر و شهناز و مهناز و شهین       احمد وعباس و هفتم شد مهین

ای امان و ای امان و ای امان         ای امان از دست بابا و مامان

بار دیگر مادرم شد حامله              این یکی آید تیم فوتبال کامله

ناصر و شهناز و مهناز و شهین       احمد و عباس و فرهاد ومهین

علی مردان و گل معصومه جان       آخریش هم می شود دروازه بان 

یکشنبه هفتم تیر 1388 توسط مریم |

اینم یه نامه دیگه ولی ایندفعه ...



امروز صبح که از خواب بيدار شدي،نگاهت مي کردم؛و اميدوار بودم که با من حرف بزني،حتي

براي چند کلمه،نظرم را بپرسي يا براي اتفاق خوبي که ديروز در زندگي ات افتاد،از من تشکر

کني.اما متوجه شدم که خيلي مشغولي،مشغول انتخاب لباسي که مي خواستي بپوشي.وقتي داشتي

اين طرف و آن طرف مي دويدي تا حاضر شوي فکر مي کردم چند دقيقه اي وقت داري که

بايستي و به من بگويي:سلام؛اما تو خيلي مشغول بودي.يک بار مجبور شدي منتظر بشوي و

براي مدت يک ربع کاري نداشتي جز آنکه روي يک صندلي بنشيني. بعد ديدمت که از جا

پريدي.خيال کردم مي خواهي با من صحبت کني؛اما به طرف تلفن دويدي و در عوض به دوستت

تلفن کردي تا از آخرين شايعات با خبر شوي. تمام روز با صبوري منتظر بودم.با اونهمه کارهاي

مختلف گمان مي کنم که اصلاً وقت نداشتي با من حرف بزني.متوجه شدم قبل از نهار هي دور و

برت را نگاه مي کني،شايد چون خجالت مي کشيدي که با من حرف بزني،سرت را به سوي من

خم نکردي. تو به خانه رفتي و به نظر مي رسيد که هنوز خيلي کارها براي انجام دادن داري.بعد

از انجام دادن چند کار،تلويزيون را روشن کردي.نمي دانم تلويزيون را دوست داري يا نه؟ در آن

چيزهاي زيادي نشان مي دهند و تو هر روز مدت زيادي از روزت را جلوي آن مي گذراني؛ در

حالي که درباره هيچ چيز فکر نمي کني و فقط از برنامه هايش لذت مي بري...باز هم صبورانه

انتظارت را کشيدم و تو در حالي که تلويزيون را نگاه مي کردي،شام خوردي؛ و باز هم با من

صحبت نکردي. موقع خواب...،فکر مي کنم خيلي خسته بودي. بعد از آن که به اعضاي خوانواده

ات شب به خير گفتي ، به رختخواب رفتي و فوراً به خواب رفتي.اشکالي ندارد. احتمالاً متوجه

نشدي که من هميشه در کنارت و براي کمک به تو آماده ام. من صبورم،بيش از آنچه تو فکرش

را مي کني.حتي دلم مي خواهد يادت بدهم که تو چطور با ديگران صبور باشي.من آنقدر دوستت

دارم که هر روز منتظرت هستم.منتظر يک سر تکان دادن،دعا،فکر،يا گوشه اي از قلبت که

متشکر باشد. خيلي سخت است که يک مکالمه يک طرفه داشته باشي.خوب،من باز هم منتظرت

هستم؛سراسر پر از عشق تو...به اميد آنکه شايد امروز کمي هم به من وقت بدهي. آيا وقت داري

که اين را براي کس ديگري هم بفرستي؟ اگر نه،عيبي ندارد،مي فهمم و هنوز هم دوستت دارم.

روز خوبي داشته باشي ...

.

.

.

دوست و دوستدارت:GOD


یکشنبه سی و یکم خرداد 1388 توسط مریم |

نظر سنجی

سلااااااااااااام

دوستای خوبم خوووبین؟ 

لطف کنید نظراتتون رو درباره ی وبلاگ من بدید!

خوبه؟ متوسطه؟ بده؟

چه مطالبی بذارم ؟

و اینکه مطالبم تا الآن خوب بوده یا نه؟

هر چی به ذهنتون می رسه دیگه!

منتظر انتقادات و پیشنهادات شما عزیزان هستم(:

یکشنبه سی و یکم خرداد 1388 توسط مریم |

نامه ی پسری عرب به معشوقه اش

یا ایـــها المــعشوق , بعد از السلام و الاحوال پرســی انـا امیـدوارم که مزاجک عین الصحت و

السلامت بوده باشد . و اگر انـــت از احـوال انا خواســته باشـی لاملال لنا سوای فراقــک , کـــه

ان هم انشــــــا الله تعالی فی همـــین ایام دیدارنا و مرادنا حاصلوننـا .

باری یا ایها العزیز انا فــی آتش العـشق کمثـل الماهیتابه میـــسوزم! و جلز و ولزنا درآمده. فی

کـــل شبها که انا ســرم را علی المتــــــــکا میگذارم , اشــــــــــــــــــکنا کمثل الرودخـــــانه

جاریه" علی البـــستر و آه سوزاننی بســـــــــــــــوی آسـمان صعودن !


الهی انا قربـــــــــان انت بروم . انا قسم میخورم بجاننی و بجانک که فی کـــل شبها ابدا" خواب

فـــــــــــی چشماننا لا داخـــــلون و اغـــلب الی صبح بیــــدارون و گریـــــه زارون فی هجرک .

انا قربان چــــشم و ابرویت بروم و جـــــــــان ناقابل الحقــیر فدای بدن ابیضت بشود ! بـخدا رنگم

من هجرانک کمـــــثل الزردچوبه اصفر شــــــده و قلبنــــــا کمثل الآلبالـــو احمر گردیده .

" آه ... آه یاویلنا کــه هــــــــــــر نصفه شب بیادکم یوقوقو ! یعنـــی وق وق ! میـکنم و هرچه نامه

جات لعاشقانه بسوی انت ارسالون هیچ لاجـــوابون گویا انا را آدم لا حسابون !!! "


به جان انت که از جان الحقیر عزیزتر است قلبنا فی فراقک مـــجروح و لباب قلبنا بروی انت

مفتوح !

انا نمیدانم که چرا از من فرارون ! در صورتی کـــــــه انا من العشـقک بیقرارون گویا لارحم فی

قلبک !!!

انــــــــــــــا هستم واحد جوان الباسواد و صاحب المعلومات الکثیره . بــا تــــــــــمام این احوال

حاضرم حلقهالعبودیت و الچاکری ترا فی الگوشم آویزاننا!

ارحـــــم .... ارحم ! یعنی رحم کن نگذار مٍن(men) جفائک خودم را با اربـــع نـخود تریاک

یقتلون !!! انا دیـــــگر طاقت الفراغ ندارم و به وصالک مشتـاقون ولـی خداوند به قدر مثقال ذره

وفا فی وجودک لا آفریده !!! انــــــــــــــا تا ثلاث ماه دیگر مرتبا" فی هر هفته واحد نامة العاشقانة

بـرای انـت مینویسم ! تا بحال زارنا متــــفکرون و چنانچه باز هم بر درد دلـم لا یرسون آنــقدر

اشکنا مـــن الچشمنا سرازیرون تا جـــــــــــان آفرین تسلیمون !!!

آنکه من الفراقک زردا" و لاغرون الجوان الضعیف الخفیف الکثیف

جمعه بیست و نهم خرداد 1388 توسط مریم |

ارزش یک سال را دانش آموزی که مردود شده می داند!

ارزش یک ماه را مادری که فرزند نارس به دنیا آورده می داند!

ارزش یک هفته را سر دبیر یک هفته نامه می داند!

ارزش یک ساعت را عاشقی که انتظار معشوق را می کشد.

ارزش یک دقیقه را کسی که از قطار جا مانده

و ارزش یک ثانیه را آن که از تصادفی مرگبار جان به در برده است می داند!

باور کن هر لحظه گنج بزرگی است!

گنجتان را آسان از دست ندهید!

سه شنبه بیست و ششم خرداد 1388 توسط مریم |

آیا خداوند فراموشمان کرده است!

کوهنوردی می‌ خواست به قله بلندی صعود کند. پس از سال‌های سال تمرین و آمادگی ، هنگامی که قصد داشت سفر خود را آغاز کند شکوه و عظمت پیروزی را پیش روی خود آورد و تصمیم گرفت صعود را به تنهایی انجام دهد او سفرش را زمانی آغاز کرد که هوا رفته رفته رو به تاریکی می‌رفت ولی قهرمان ما به جای آنکه چادر بزند و شب را زیر چادر به صبح برساند، به صعودش ادامه داد تا این که هوا کاملا تاریک شد. به جز تاریکی هیچ چیز دیده نمی‌شد. سیاهی شب همه جا را پوشانده بود و مرد نمی‌توانست چیزی ببیند حتی ماه و ستاره‌ها پشت انبوهی از ابر پنهان شده بودند.کوهنورد همان‌طور که داشت بالا می‌رفت ، در حالی که چیزی به فتح قله نمانده بود، پایش لیز خورد و با سرعت هر چه تمام‌تر سقوط کرد. سقوط همچنان ادامه داشت و او در آن لحظات سرشار از هراس ، تمامی خاطرات خوب و بد زندگی‌اش را به یاد می‌آورد.

داشت فکر می ‌کرد چقدر به مرگ نزدیک شده است که ناگهان دنباله طنابی که به دور کمرش حلقه خورده بود بین شاخه های درختی در شیب کوه گیر کرد و مانع از سقوط کاملش شد. در آن لحظات سنگین سکوت، که هیچ امیدی نداشت از ته دل فریاد زد: خدایا کمکم کن !

ناگهان ندایی از دل آسمان پاسخ داد از من چه می‌خواهی؟

- نجاتم بده خدای من!

- واقعا" فکر می ‌کنی می‌توانم نجاتت دهم؟
- البته ! تو تنها کسی هستی که می‌ توانی مرا نجات دهی.

- پس آن طناب دور کمرت را ببّر!

و بعد سکوت عمیقی همه جا را فراگرفت.

اما مرد تصمیم گرفت با تمام توان مانع از پاره شدن طناب حلقه شده به دورکمرش شود. روز بعد، گروه نجات گزارش داد که جسد منجمد شده یک کوهنورد در حالی پیدا شد که طنابی به دور کمرش حلقه شده بود و تنها دو متر با زمین فاصله داشت...

من و شما چی؟ چه قدر تا حالا به طنابی در تاریکی ‌چسبیدیم به خیال نجات ؟

تا حالا چه قدر حس کردیم که خداوند فراموشمان کرده ؟ یکبار امتحان کنیم؛بیایید طناب رو رها کنیم ...

پنجشنبه بیست و یکم خرداد 1388 توسط مریم |

منظور واقعي خانمها از آنچه كه به زبان مي آورند چیست!

كشف مفهوم حرف هاي او


مي گويد: "من عصباني نيستم."

منظورش اين است كه: عصباني هستم.


چرا اين كار را مي كند: اگر مي بينيد كه لب هايش را به هم مي فشارد و سخني بر لب نمي آورد، اما ادعا ميكند كه عصباني نشده است، احتمالاً دروغ مي گويد. ممكن است قصد سركوب كردن عصبانيت خود را داشته باشد يا اينكه فكر مي كند بدون اينكه خودش بر زبان بياورد، بايد همسرش دليل ناراحتي او را بداند.

شما چه بايد بكنيد: سعي كنيد بفهميد كه از چه چيز ناراحت شده است و در مورد آن صحبت كنيد. نبايد به هيچ وجه مسئله را ناديده بگيريد. در واقع اگر شما با اين مسئله برخورد نكنيد، او موقتاً عصبانيت خود را قورت خواهد داد ولي بعدها سر آن جريان اذيتتان خواهد كرد.

مي گويد: "تو واسه من مثل يك برادر مي موني."

منظورش اين است كه: علاقه اي به تو ندارم.


چرا اين كار را مي كند: احتمالاً مي خواهد قبل از ارائه ي پيشنهادي از جانب شما، تكليف را مشخص كند. اين كار را مي كند تا شما متوجه شويد كه علاقه اي به شما ندارد.

شما چه بايد بكنيد: در اين مورد شما كاري است كه شما نبايد بكنيد: به هيچ وجه پيشنهايد به او ندهيد.

مي گويد: "من از دوستات خوشم مي آد، ولي..."

منظورش اين است كه: به هيچ وجه از دوستانت خوشم نمي آيد.


چرا اين كار را مي كند: به هيچ وجه دوست ندارد شما يا دوستانتان را ناراحت كند و قصد كنترل كردن شما را ندارد، به همين دليل مستقيماً به شما نمي گويد كه چقدر از دوستانتان بدش مي آيد. احتمالاً تصور مي كند كه آنها تاثير منفي بر شما مي گذارند و دوست دارد كه كمتر با آنها معاشرت كنيد.

شما چه بايد بكنيد: به اين بستگي دارد كه به چه دليل از دوستانتان خوشش نمي آيد. اگر دليل قانع كننده اي براي آن داشته باشد، بايد حرف او را قبول كنيد. و اگرنه خيلي ساده به او بگوييد كه دوستانتان برايتان اهميت دارند و او بايد تلاش كند تا بتواند با آنها كنار بيايد.

مي گويد: "خيلي در ارتباط نيستي."

منظورش اين است كه: درمورد من و رابطه مان چه فكري ميكني؟


چرا اين كار را مي كند: او دوست دارد پي به احساسات شما درمورد خودش ببرد و بداند كه رابطه تان به كجا مي انجامد، اما دوست ندارد كه محتاج جلوه كند. اميدوار است كه خودتان اول بحث در اين رابطه را آغاز كنيد.

شما چه بايد بكنيد: خيالش را راحت كنيد و صادقانه به او بگوييد درموردش چه فكري ميكنيد. اگر همين حالا به او نگوييد، مطمئن بشيد راه ديگري براي پرسيدن اين سوال از شما پيدا ميكند.


مي گويد: "چرا سعي نمي كني اينطوري منو ببوسي؟"

منظورش اين است كه: مدل بوسيدن تو را دوست ندارم.
چرا اين كار را مي كند: دوست ندارد با حرفش احساساتتان را جريحه دار كند. البته اين زياد هم بد نيست. بدانيد كه اينقدر دوستتان دراد كه تلاش مي كند تا همه چيز بينتان را بهتر كند.

شما چه بايد بكنيد: راه او را امتحان كنيد و ببينيد چه پيش مي آيد.


مي گويد: "من واقعاً از مدل موي اون پسره خوشم مياد."

منظورش اين است كه: از مدل موي تو خوشم نمي آيد.


چرا اين كار را مي كند: فكر ميكند اگر اين مسئله را اينطوري بيان كند بسيار بهتر از اين است كه رك به شما بگويد.

شما چه بايد بكنيد: روي مدل موهايتان تجديد نظر كنيد. شايد حق با او باشد و موهايتان نياز به تغيير داشته باشند. اما اگر ديديد از آن مدل مو خوشتان نمي آيد يا اصلاً به شما نمي آيد، پس هيچ تغييري ندهيد و وانمود كنيد كه متوجه كنايه او نشده ايد.

مي گويد: "شكمت خيلي بامزه است."
منظورش اين است كه: لطفاً شكمت را آب كن.


چرا اين كار را مي كند: به هيچ وجه دوست ندارد شما را با گفتن اينكه شكم داريد ناراحت كند. از اين طريق مي خواهد به شما بگويد كه كم كم بايد باشگاه رفتن را از سر گيريد.

شما چه بايد بكنيد: اين ديگر به خودتان بستگي دارد. اگر مي بينيد كه اين مسئله خودتان را نيز آزار مي دهد، پس حتماً روانه ي باشگاه شويد.

مي گويد: "در اين لباس چطور به نظر مي رسم؟"

منظورش اين است كه: نياز به اطمينان خاطر بيشتري از جانب تو دارم.


چرا اين كار را مي كند: تقريباً احساس عدم اعتماد مي كند و نياز دارد كه شما او را مطمئن سازيد. او دوست دارد كه تحسينش كنيد.

شما چه بايد بكنيد: آنچه را دوست دارد بشنود به او بگوييد، مگر اينكه آن لباس بر تنش واقعاً بدقواره به نظر برسد.


مي گويد: "چرا ظرفها را اينطوري مي شوري/لباسها را اينطوري تا مي كني/زمين را اينطوري تمييز ميكني؟"

منظورش اين است كه: اشتباه آن را انجام مي دهي.


چرا اين كار را مي كند: دوست ندارد با گفتن اينكه كارهاي خانه داري را بد و نادرست انجام مي دهيد، شما را نا اميد و دلسرد كند. دوست دارد كه باز در كارها به او كمك كنيد، اما مي خواهد كارها آنطور كه او مي خواهد انجام شوند.

شما چه بايد بكنيد: همانطور كه او دوست دارد كارها را انجام دهيد.


مي گويد: "دوست دارم كاري به اتفاق انجام دهيم."

منظورش اين است كه: زمان بيشتري براي باهم بودن احتياج داريم.


چرا اين كار را مي كند: دوست ندارد كه محتاج يا وابسته جلوه كند.

شما چه بايد بكنيد: بستگي به ميزان زماني دارد كه با يكديگر مي گذرانيد. اگر زمان زيادي را باهم نمي گذرانيد، پس بايد آن را بيشتر كنيد. اما اگر اكثر اوقات خود را با هم هستيد، بايد اين كنايه را ناديده بگيريد. به ياد داشته باشيد، هر كاري كه در ابتداي يك رابطه انجام دهيد، تا پايان رابطه تعيين كننده است. پس فكر نكنيد كه هر چه مي خواهد را بايد بي كم و كاست انجام دهيد.

پيام هايي كنايه آميز


اگر حرف هاي همسرتان دوپهلو بود، به هيچ وجه تعجب نكنيد. برخلاف مردها، خانم ها براي رساندن پيام خود از كنايه ها و اشاره ها استفاده ميكنند. اما اگر ياد بگيريد كه چطور از ژست ها، تن صدا، و حالت چهره پي به منظور واقعي او ببريد، با مشكلات كمتري مواجه خواهيد شد. اميد است كه اين مطالب توانسته باشد به شما كمك كند تا مقاصد و منظور همسرتان را بهتر درك كنيد.

 

پنجشنبه بیست و یکم خرداد 1388 توسط مریم |

پاره آجر

روزی مردی ثروتمند در اتومبیل جدید و گران قیمت خود با سرعت فراوان از خیابان كم رفت و آمدی می‌گذشت. ناگهان از بین دو اتومبیل پارك شده در كنار خیابان یك پسر بچه پاره آجری به سمت او پرتاب كرد. پاره آجر به اتومبیل او برخورد كرد. مرد پایش را روی ترمز گذاشت و سریع پیاده شد و دید كه اتومبیلش صدمه زیادی دیده است. به طرف پسرك رفت و او را سرزنش كرد. پسرك گریان، با تلاش فراوان بالاخره توانست توجه مرد را به سمت پیاده رو، جایی كه برادر فلجش از روی صندلی چرخدار به زمین افتاده بود جلب كند.
پسرك گفت:
"اینجا خیابان خلوتی است و به ندرت كسی از آن عبور می كند. برادر بزرگم از روی صندلی چرخدارش به زمین افتاده و من زور كافی برای بلند كردنش ندارم. برای اینكه شما را متوقف كنم ناچار شدم از این پاره آجر استفاده كنم". مرد بسیار متأثر شد و از پسر عذر خواهی كرد. برادر پسرك را بلند كرد و روی صندلی نشاند و سوار اتومبیل گران قیمتش شد و به راهش ادامه داد.

نکته ها :

نکته اخلاقی : در زندگی چنان با سرعت حركت نكنیم كه دیگران مجبور شوند برای جلب توجه ما پاره آجر به طرفمان پرتاب كنند! خدا در روح ما زمزمه می كند و با قلب ما حرف میزند. اما بعضی اوقات زمانی كه ما وقت نداریم گوش كنیم، او مجبور می شود پاره آجر به سمتمان پرتاب كند. این انتخاب خودمان است كه گوش بكنیم یا نكنیم!

چهارشنبه بیستم خرداد 1388 توسط مریم |

امتحان هام تمومید

سلاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام

آخ جووووووووووووووووووووون امتحانام تمومید خیلی خوشحالم!

واااای تابستون دوباره! خیلی این یه سال تحصیلی بهم سخت گذشت که ایقدر خوشحالم. تا حالا اینقدر از اومدن تابستون خوشحال نبودم!!



چهارشنبه بیستم خرداد 1388 توسط مریم |

من یک سنت پیدا کردم....

روزی پسر بچه ای در خیابان سکه ای یک سنتی پیدا کرد.

او از پیدا کردن این پول بدون هیچ زحمتی خیلی ذوق زده شد. این تجربه باعث شد که بقیه روزها هم با چشمهای باز سرش را به سمت پایین بگیرد. او در مدت زندگیش 296 سکه ی 1 سنتی 48 سکه ی 5 سنتی و...

کلا مجموع پولش 13 دلار و 26 سنت جمع کرد. در برابر به دست آوردن این پول او زیبایی دل انگیز 31369 طلوع خورشید و درخشش 157 رنگین کمان و منظره ی درختان افرا در سرمای پاییز از دست داد.

او هیچ گاه حرکت ابرهای سفید را بر فراز آسمان ندید. پرندگان در حال پرواز و لبخند هزاران رهگذر هرگز جزیی از خاطرات او نشد.

جمعه پانزدهم خرداد 1388 توسط مریم |

اگر کسی را دوست داری.....

شکسپیر: اگر کسی را دوست داری رهایش کن اگر سوی تو برگشت از آن

توست و اگر برنگشت از اول برای تو  نبوده.




پنجشنبه چهاردهم خرداد 1388 توسط مریم |


گفتمش: دل می خری ؟

پرسید : چند؟

گفتمش: دل مال تو تنها بخند!

خنده کرد و دل ز دستانم ربود . تا به خود باز آمدم او رفته بود!

دل ز دستانش روی خاک افتاده بود

جای پایش روی دل جا مانده بود!

پنجشنبه چهاردهم خرداد 1388 توسط مریم |



مریم از بروبچه های دبیرستان ایثار (جردن)
تهراااان
متولد ماه مهر
فقط پرسپولیس
تووووپ،با معرفت ، شوخ،شیطووووووون!
خوش خنده،مهربون،عاشق chaning،فیلم هم کلی دیدم و می بینم(همه نوع) ، آهنگ هم قشنگ باشه گوووش می دم
دیگه ......
هر چی بخوای!
راستی............ از همتون ممنون بابت نظرهای قشنگتووون!
دوستای گلم اگه یه وقت دیر بهتون سر زدم ، به دل نگیرید!
امکان داره مسافرت باشم یا جایی که دسترسی به نت نداشته باشم:(


فال حافظ! نیت کن!
انجمن گفتگو لیمونات
عکس بازیگران و مدل
نرم افزار
سایت تخصصی موبایل
داداشم
مهرانه جونم
سحر جوون دختر خاله ام
niceboy(خیلی نایسه)!
سامان
تا کوچه های انتظار
طبقه اول بهشت(امیررضا)
رویای عشق(هومن)
عاشقانه ها(مرتضی)
دنیای من(نیلو جووون)
رضا(سکوت شب)
با تو...بی تو(عسل جووون)
قلب شیشه ای(نسیم جووون)
منم کوروش شاه شاهان
special blogfa
واقعیت امروز(مهدی)
تک پسر(علیرضا)
دختر کوچولوی تنها(روژان جووون)
اسیر آزاد(پارمیس جووون)
دوستانه(علیرضا)
chesh3fid(نیما)
ه ه ه
پسر مرده
rabbit1374
بغض تنهایی دیوونه
وبلاگ عاشقانه بهرام
پسر اژدها
کنار هر قطره اشکم هزار خاطره دفنه
عاشقانه های منو عشقم (علی رضا)
مشق عشق
رهگذر
دوباره می سازمت وطن
زلال
تنها ترین پسر رویایی
تنهای تنها.....
دفتر دل(اشکان)
هم قفس من
^^ shy girl ^^
مروارید
من و تو
vahid92
مری امراه
HS 3 HS
نمی تونم بگم باید ببینی
بالا 20 سال ممنوع!
خسته
چه خبرا!!!!
صفا 30 تی کرج
(مهسا)best on line
چکاوک
رحیل
ایران در من
زندگی زیباست
باران سرا
علی
پریا جوون
ما دو تا عاشق
bf room
sky boy
قالب وبلاگ

RSS 2.0

Design By Parstheme